غر غر ....
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 12:28
دلخوشیمون کربلا بود مسافرت بود .. اونم پنجا پنجاهه مشخص نیس ... هیچی دلم گرفت گله ای هم ندارم کسی که لیاقتش نباشه نیس دیگه .. بیخیال بشینیم فک کنیم به بی پولیمون دیشب بعد از مدتها رفتیم خرید با شوهر همش حساب کتاب میکردیم گرون نشه زیادی نشه ازینجا نخر قیمتش بالاس .. دلمون خوشه زندگی میکنیمااا همش تظا...
غرغر 2
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 12:28
بخدا که خیلی حوصله داری خدا یکسااااااال شد همش بحث همش خونه همش پول همش بدبختی تموم کن بره دیگه لامصب اه همه چی ریدمانه همه چی مامان میگه چرا پای تو وسطه این بدبختی یه مایه توچیکاره ای ای مادر من شما میخای آب بخوری میگی بیا باز میگی چرا پای من وسطه اعصاب ندارم مث خر عصبی میشم اخ الهی بمیره باعث و با...
حرف..
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:04
فردا مهمون دارم قوم الظالمین و یک نفر قوم الراحمین غذاهام فست فودی هستش یکم تایم میبره باید از امشب شروع کنم کم کم .. ....... مرتضی دنبال کارای کربلا هستش قرار بود تنها بره اما پدرشوهرم گفت همه بریم همه باهم ۱۰ نفر میشیم .. نمیدونم چطوری میشه فعلا پنجاه شصت درصد اوکی شده .. بقیش با خداست .. ...........
من برنامه های جدیدی دارم واست ..
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 6:25
رسما من حاضرم تو این ساعت .. اعتراف کنم به همه چی خیلی راحت .. راحت باشه خیال تو ازین بابت من برنامه های جدیدی دارم واست .. پ.ن ( این من خودم هستم یعنی دارم به خودم میگم برنامه های جدیدی دارم برا خودم )
رادیو سکوت ...
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 19:51
یک روز من هم باید دختری داشته باشم. یک دختر که دستش را بگیرم ببرم پارک و او مثل بچه گی های مادرش روی شیب سرسره بالا برود و بعد که حسابی پیرش در آمد سر بخورد پایین. یک دختر که برای موهایش پاپیون های خال خالی بخرم و وقت خوردن بستنی دهانش را پاک کنم. یک دختر که از من بت نسازد و فکر نکند من یگانه جهانم....
الکی ...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 4:44
من به بي رحمي "اتفاق" معتقدم. اينكه وقتي ميفته، مي خواد زندگيت رو زير و رو كنه. وگرنه من كه يك عمر، خودم بودم و خودم. تو يادت نمياد، من غروبا مي شِستم پشت همين پنجره، دستم رو ميذاشتم زير چونه و آدمايي رو نگاه مي كردم كه بود و نبودشون برام فرقي نمي كرد. تو خبر نداري، من همينجا، با هر لبي كه به ليوان ...
همون یار قدیمی .. همون عشق صمیمی .. همونی که میمونه با توووووو
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 4:43
اتفاقی رفتم خونه زهره زنگ زد میای گفتم اره رفتم چقدر حس خوبی بود با دوست قدیمی بشینی و خاطرات گذشته رو بگی... بشینی و از ته دل بخندی ... نی نی داره مامان شده .. دلم گرفته کاش ... ولش کن ........... خدایا شکرت
..... هیچی
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 0:46
دایی رفت ... هیچ حرفی از خونه نشد و نگفت وای چقدر مامان و بابا بحث کردن .. اخ چقدر جیغ و داد شاید باید خدارو به خاطر عدالتش شکر کنم که نه بنده شو خار کرد نه آبروشو برد .. خدایا شکرت .. نگران بابام بودم آرامش خیال رومیبینم تو چهره بابام .. شکرت خدا ................ مامان الهی فداش شم خیلی مظلومه و تن...
بحث های الکی ..
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 17:09
دوباره .. باز بحث سر پول سر خونه ... سر خونه ی دایی سر قرض بابام به داییم باز عمو علی و خونه ی سه میلیاردیش ... یه عالمه اشک ریختم .. چه فاییده چیزی عوض نمیشه نمیدونم چرا بابام بد قولی میکنه واقعا داره چیکار میکنه مامان میگه .. من زمین و مغازه نمیخام بیا و قرض تو بده و تموم کن بابام لج میکنه ای بابا...
محرم سه سال پیش ..92
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 17:09
چواب دل من رو بده تورو خدا .. دیگه طاقت جدایی رو ندارم .. چقدر اشک ریختمممممم وای وای چقدر من اشک ریختم پلحظه به لحظه اش یادمه .. چقدر دعا کردم .. چقدر از خدا خواستمش .. همش نشد ..
دوباره بابام ...
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 8:24
دایی میخاد خونه رو بفروشه .. پول لازمه بابام بازم بد قولی کرد سر حساب کتاب ش نمیدونم چرا اینجوری میشه نذر برداشتم .. دلم گرفته.. چرا این قضیه حل نمیشه خدایا بنده تو بی آبرو نکن درست کن همه چیو .. من بهت ایمان دارم .. تو دست رد نمیزنی هوای بابامو داشته باش ...
محرم....
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 13:46
ترانه ی قلب عاشق فقط یه یا حسینه ... دوباره محرم یه عاشقی بی ریا .. چقدر حس خوبیه .. تجدید خاطرات یا بهتر بگم اینکه آلزایمر ندارمو و خاطرات یادم نرفته .. فقط یه تجدید خاطره ی کوچولو ... ( دو سال پیش بعد از اینکه یه قهر طولانی داشتیم .. دوباره با پشیمونی اومده بود سخت قبولش کردم اما قبول کردم چه درست...
نیدونم
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 17:12
بابامممم ... داییی ..... من .... مرتضی .... مامان بزرگ ... بابا بزرگ .... مهمونی شو.ن ... ذربین .... یلدا ... مادرشووهرر .... خودمممم .... بقیه الاف هااااا
بابام
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 14:54
از شوهر خاله کوچیکه بدم اومده .. نمیدونم چرا شاید چون شونه خالی کرده سر قضیه خونه .. که به خاهرش گفته من هیچکاره ام همه رو انداخته گردن بابام شایدم به خاطر مسخره بازی ها سر اینکه من زیر منت کسی نمیرم تو خونه ای که مال من نیس پادشاهی نمیکنم .. تو کی هستی که بابای من نیس ؟ تو نشین تو خونه پادشاهی نکن ...
نمیدونم 5
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
بعد از 5 6 روز امروز اولین روزی بود که هیچ حرفی نزدیم شایدم به خاطر رفتار طلبکارانه ی دیشبم بود خیلی رسمی و میشه گفت بی ادبانه حرف زدم باهاش راضی بودم از کارم چون قبلش خیلی رک حرف زدم .. امیدوارم از فردا هم همین طوری بی هیچ حرفی بگزره مثل تموم این دوسال که گذشت .. پ.ن : اخ خداایا ترو جون من هرکی یکی...
نمیدونم... 6
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
امروزم بدون هیچ حرفی گذشت ... عصر پنجشنبه غم انگیز ترین لحظه اس ... از صبح فقط خاطره هارو مرور میکنم نمردم خیلی حرفه .. خدایا بازم میگم اگه کسی کسیو میخاد بار بهش برسه حتی اگه بدبخت شد ... حداقل موقع بدبختی هاش میگه خودم کردم خودم خاستم ... خاطرات تو فیس بوک .. میتینگ بیرون رفتنای عجله ای اهنگ گوش ک...
من چه کنم ؟؟؟
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
ایا من مقصرم ؟ ایا من تلقین میکنم ؟ ایا من باید بسوزم بسازم ؟ ایا من ناشکرم ؟ ایا من مشکل دارم ؟ ایا باید کنار بیام ؟ ایا من اشتباه فکر میکنم ؟ ایا من اشتباه کردم ؟ ایا من اشتباه میکنم ؟ ایا من مغرورم ؟ ایا من حق انتخاب ندارم ؟ ایا من دیر جنبیدم ؟ باید چیکار کنم ؟ بد دهنی های مرتضی افکار غلط خودم دو...
خواب ...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
تو چشات تعبیر خوابای منه .... بازم خواب شو دیدم .... تو خواب سوره ی نور خوندم یعنی تعبیرش چیه ؟؟ ...
برایت بگویم آخرش چه می شود ...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
Melikaفرستاد برام ... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻗﯿﺪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﺑﻌﺪ ﯾﮏ ﮐﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻢ ﻏﺼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺭﻭﺩ... ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻧﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰ ﻫﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﻌﺪﺵ ﻻﺑﺪ ﻃﺒﻖ ﻧﻈﺮ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﻋﻠﻮﻡ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ...
:|
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 17:59
اسما اومده میگه مهدی کیه شاخ در اوردم گفتم میگم بعدا فک کنم وبلاگمو چک میکنه .. مجبور شدم تغییر بدم ادرسوووو